معبودا
اگرخودت بودی چه ها می کردی؟؟ واکنون آخر دنیا..... من٬ غروب٬ مه٬ قرار٬ ایستگاه٬ باران وقطاری که یا تو را می آورد یا مرا می برد.؟؟ جاده هم فریاد می زند.... بس است بیا.................... با دلم..... تمام کوچه پس کوچه های قلبم ٬فریاد تورا می خواند می ترسم از تنهایی جدایی نبودن بی تو بودن..... پریشانم! پریشان....!! چه تصور وحشت انگیزی دلم به حال خودم سوخت... آتش گرفت......!! بی تو ورق زدن صفحه های زندگی مرگ است. دفتر خاطرات زندگی ام!!! پر است ازیاد بی حضورت.... خواهمش داشت نگاه.... من از تقدیرم ردپای رفتنت را پاک خواهم کرد بی توبودن!ماندن!..... هرگز!! باور کن....... با سپاس فراوان از استاد امیریان
من به اندازه ی زیبایی چشمان تو تنها ماندم و به هرناز نگاهت نگران تو به اندازه ی تنهایی من شاد بمان...... انگشتانت را...... به من قرض بده برای شمردن لحظه های نبودنت کم آورده ام.....! شب که مي رسد به خودم وعده مي دهم که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت صبح که فرا مي رسد و نمي توانم بگويم رسيدن شب را بهانه ميکنم و باز شب مي رسد و صبحي ديگر و من هيچ وقت نمي توانم حقيقت را به تو بگويم بگذار ميان شب و روز باقي بماند که چه قدر دوست دارم...... پنج وارونه چه معنا دارد ؟! چه دعایی کنمت ؟ بهتر از اینکه خدا پنجره باز اتاقت باشد..... ((دکتر علی شریعتی))
زیباست یادت........
![]()
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم
مهران پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
پنج وارونه چه معنا دارد؟!....
این است "امانتی" که بر دوش آدم٬ سنگینی می کند
واین است آن "پیمانی"
که در نخستین بامداد خلقت با خدا بستیم٬
و "خلافت" او را در کویر زمین تعهد کردیم.
ما برای همین "هبوط" کردیم٬
و اینچنین است که به سوی او باز می گردیم.
با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.
مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.
دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای میدهم،
کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد…
ملکه آینده چین می شود.
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه
گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید .
روز ملاقات فرا رسید ،دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار
زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسید.
شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.
شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند : “گل صداقت”
همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!
| Design By : RoozGozar.com |

